|
غريبانه هركسي كو دور ماند از اصل خويش ××× باز جويد روزگار وصل خويش
| ||
|
[ چهارشنبه سی ام فروردین 1391 ] [ 23:19 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
بال وپر
بال و پر را حیف شد درآسمان گم کرده ام نه در آن با لا خودم را ناگهــان گم کرده ام گفتــه بـودم بغض سنگین گلــو را بشکنم بر لب غمگین خود شعری روان گم کرده ام تا شــود پر از تماشــای جنــون روبرو ــــــ چشم را در کوچه های عاشقان گم کرده ام پت پت فانـوس من مانــد و شب کنعــانیم ماند پیراهن به دستم بوی جان گم کرده ام مــردم و بر بــاد رفتــم در ملال روزهـــــا نعش خود را روی دست این و آن گم کرده ام [ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390 ] [ 22:6 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
گاهی چون آتش ملایم گرمی بخش است و گاهی چون شعله های آتش
خانه و خانمانسوز با وجود اینها عشق فقط یک احساس است که خنده ها.گریه ها و شادکامیها به دنبال دارد احساسی است که عقل در مقابلش هیچ است و کمتر کسی است که در مقابل این احساس از عقل پیروی کند یک دلداده به هیچ چیز جز دلبر خویش نمی اندیشد. موقعیت خویش رافراموش و پیوسته به سوی دلدار خود می رود انسان عاشق شب هنگام که پهنه آسمان جولانگاه اختران بیشمار است غرق تفکرات وتخیلات خود می باشد و غمی مبهم بر وجودش مستولی میگردد و احساس تنهائی میکند و میل شدید به گریستن دارد...و... و بعد قطرات شفاف و گرم اشک به آرامی از گونه هایش میلغزد و به زمین میریزد آنان که عشق را شناخته اند بی شک زیبائی را می شناسند و گرمی خورشید و رنگ پریدگی مهتاب را بهتر از دیگران در می یابند. قلبشان تندتر می تپد و از بر خورد با دلدار رنگ پریده شده و عرق سر بر پیشانی خود احساس می کنند عشق لذتی مافوق همه چیز است و من آرزو دارم که: هیچ موجودی بی عشق زنده مباد چون که: [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 14:2 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
تورا که رنج بینهایت داشتی و توانائی آسودنت نبود. شب و روزت در اندیشه من می گذشت
و خواب و بیداریت از یاد رفته بود......... مادر تورا ستایش می کنم..! تورا که خونت در رگهای من می ریخت و هر گاه که در جسم تو از جنبش وا می ماندم قلبت عزم خاموشی می گرفت و غم عالمی به جانت هجوم می برد... نام تو را در حالیکه تنها میان اندیشه های تاریک ومبهم و خاموش خود نشسته ام بر زبان دل می آورم... نام تو را بی آنکه از کلمه و لفظ و عقل خود یاری بجویم با زبان دل تکرار میکنم...... زیرا مانند کودکی هستم که مادرش را صد بار صدا می کند و شادمان و خوشبخت است که می تواند تکرار کند و بگوید : مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــادر..! مادر!برای گردنت با سرشکهای اندوهم رشته ای از مروارید خواهم بافت و هنگامی که آنـــرا برایت هدیه کردم پاداش من نوازش توست.... مــــــــــــــــــــــادر..! غم من نیستی نشاط منی..! درد من نیستی دوای منی..! هر گاه دفتر عمرم را با انگشتهای خاطرات ورق میزنم تو را می بینم و هر چه بیشتر می روم تو را بیشتر می بینم تا آنجا که دیگر جز تو و نام تو چیز دیگری نیست. اگر خورشید بودم سجاده ای از نور می آوردم تا روشنی شبهای تارت باشد. اگر دریا بودم مروارید غلطانی می آوردم تا بر دستهای رنجور و مهربانت بنشیند. اگر باد بودم سبدی از یاسهای سپید می آوردم تا قامتت را که زیر رنجهای زمانه تا خورده گلباران کنم. اگر شبنم بودم قطره های زلال عشق را با بوسه ای بر گونه های تکیده ات می نشاندم. ولی می دانم با هیچ چیز در این دنیای فانی نمی توانم گوشه ای از زحمات بی دریغ تو را جبران کنم. فقط می گویم : [ یکشنبه یکم خرداد 1390 ] [ 23:29 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
عشق به خاك به آتش،به شعر،به شور ودوستي،به برخاستن،به دويدن به پريدن،به كهكشان ها،به خورشيد،به نور،به دريا،به قلب هاي پرنده، به نگاهاي مه آلود،به بيكرانگي و من آموختم عشق را وعاشق شدن را اما به من نياموختي از عشق گذشتن يعني عمري رنج كشيدن (( این نوشته یادگاریست از یک دوست )) [ یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390 ] [ 18:46 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
[ دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390 ] [ 16:49 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
غروب آفتاب یک روز گرم تصمیم گرفتم در کنار ساحل قدم در شنزار نهاده
و همراه دریاپیش روم وآرزویم را بااو در میان بگذارم! خورشید در حال غروب بود و قرمز رنگ می نمود. امواج آرام و خسته از یک روز پر تلاش بر دستان شنزار به خاطر مهمان نوازی و آغوش گرم پر از استقبال او بوسه میزدند! پرندگان با تن نیرومند و سرخوش بال باز می کردند وبا صدای خود خداحافظی را ادا می نمودند! ابرها به علت پراکندگی برای هم دست تکان می دادند و بعد محو می شدند! اما احساس دلتنگی به من دست داد و ناگهان اشک از چشمانم جاری گردید آخر کسی نمانده بود جز من!!!!!!!! [ پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 ] [ 16:58 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
من به تو خندیدم
چون که میدانستم تو به چه دلهره از باغ همسایه سیب را دزدیدی پدرم از پی تو ندوید و نمیدانستی باغبان باغچه همسایه پدر پیر من است من به تو خندیدم تا که با آن خنده پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک ، دل من گفت برو چون نمیخواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را و من رفتم و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام حیرت و بخشش تو تکرار کنان میدهد آزارم ومن اندیشه کنان غرق این پندارم... که چه میشد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت (( فروغ فرخزاد)) [ چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 ] [ 14:21 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
حال که خنده آفتاب دل روزگار را از مسرت میلرزاند وطبیعت
از شادمانی دست افشان و پای کوبان است ، بهترین درودها را همراه صمیمانه ترین تبریکات قلبیم تقدیمتان میدارم باشد که پذیرا باشید دوستهای گلم عیدتان مبارک امیدوارم که سال جدید سالی پربرکت همرا با سلامت و سرافرازی برایتان باشد [ سه شنبه دوم فروردین 1390 ] [ 20:4 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
توپنجره ای هستی که رو به اقیانوسها و در یاهای معرفت باز میگردی...
تو به زلالی آب زمزمی که بلورین جام از نگاهت به شرم می افتد... تو شبنمی هستی نشسته بر برگهای سبز پر از امیدوآرزوی زندگی من... تو به قامت سروی و به ژرفای اقیانوس عشق و محبت....! عزیزم..... نامت را بر شبنم گلبرگهای اقیانوس خیالم نوشتم اما موجی آمد و شبنم را با خود برد!! نامت را بر شنهای گرم ساحل نوشتم اما کودکی خندان آمد و شنها را به هم ریخت تا قصر خیالش را بنا کند!! نامت را بر مرمر شفاف کوههای ناشناخته نوشتم اما مجسمه ساز عاشق آمد و آنها را برد تا بتراشد و به معشوقش هدیه کند!! نامت را در دستهای جوان دخترک روستائی سپردم تا آنرا نقش آفرین فرش زرین خود نماید اما آن فرش فقط زینت بخش کاخهای شاهان گشت!! و من آنگاه که تنها و وامانده شدم به یاد قلب پر طپش خویش افتادم و نامت را درون قلبم زندانی کردم تا همیشه و در همه حال در کنار من باشی! بحریست بحر عشق که هیچش کرانه نیست آنجا جز آنکه جان سپارد کس را چاره نیست آندم که دل به عـشق دهــی خوش دمــی بود در کــار خیر حاجت هیچ استخــاره نیست (( تقدیم به ستاره پرفروغ قلبم)) [ یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 ] [ 22:34 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
در سکوت دلنشین نیمه شب
میگذشتیم از میان کوچه ها راز گویان هر دو غمگین هر دوشاد هر دو بودیم از همه عالــــــــم جدا تکیه بر بازوی من می دادگرم شعله ور از سوز خواهشها تنش لرزشی بر جان من میریخت نرم ناز آن بــازو به بــازو رفتنش..! در نگاهش با همه پرهیز و شرم برق مــیزد آرزوئـــی دلنشیــن در دل من با همه افسردگـــی موج می زد اشتیاقــی آتشین زیر نور ماه ــ دور از چشم غیر چشمها بر یکدیگر می دوختیم هر نفس صد راز می گفتیم و باز در تب ناگفته ها می سوختیــــــم نسترن هــا از سر دیوارهـــا... سر کشیدند از صدای پای ما.. ماه می پائیدمان از روی بام! عشق میجوشید در رگهای ما سایه هامان مهربانتر بی دریغ.. یکدیگــر را تنگ در بر داشتنــد تا میان کوچه ای باصد ملال.. دست از آغوش هم بر داشتند باز هنگام جدائی سر رسیــد سینه ها لرزان شد ودلهاشکست خنده ها در لرزش لبها گریخت اشکها بر روی رویاها نشست برق اشکی در نگاه او دوید نسترن ها سر به زیر انداختند! ماه ابری به کام خود کشیـــــــــــــد..! تشنه تنها خسته جان آشفته حال در دل شب مــی سپردم راه خویش تا بـگریــــــم در غمش دیــوانــه وار خلوتی میخواستم دلخواه خویش..!! [ شنبه هفتم اسفند 1389 ] [ 22:7 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
را تشخیص دهد. چیزی را از دست داده اند بهینه از حیات همین است (( کتاب اندرزهای کوچک زندگی نوشته جکسن براون)) [ یکشنبه یکم اسفند 1389 ] [ 22:55 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
آنشب که آسمان دوچشمم گرفته بود دیدی که درنگاهــم اشکی نهفته بود چهــــره ام غم انگــــــیزو سرد و مات چون ماهتاب درشب سردی شکفته بود برقی که در نگاهم می باخت رنگ خویش چون آتشــی ازقافلــــــه صبح رفته بود می خواستــم چشــم تو رازی بگــویدم رازی که هیچگــــــــاه زبانت نگفته بود رازی که درخیــــال کس جای پا نداشت رازی که چون صدای خـدا ناشکفته بود پوشیده ماند راز تو گـوئی کزیـن سخـن درسرنوشت عشق ما حرفی نهفته بود [ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ] [ 17:0 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
HAPPY VALENTAIN S DAY امروز را برای بیان احساس به عزیزانت غنیمت بشمار شاید فردا احساسی باشد اما عزیزی نباشد [ دوشنبه بیست و پنجم بهمن 1389 ] [ 15:48 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
نشسته بودم روي زمين و داشتم تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كردم. بهم گفت: كمك نمي خواي؟ گفتم: نه. گفت: خسته مي شي بذار كمكت كنم ديگه. گفتم: نه خودم جمع مي كنم. گفت:حالا تيكه هاي چي هست؟ بدجوري شكسته، معلوم نيست چيه؟ نگاه معني داري كردم و گفتم: قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم. بعدش گفتم: مي دوني چيه رفيق؟ آدماي اين دوره زمونه دلداري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمین و میشکوننش..... ميخوام تيكه هاش رو بسپرم به دست صاحب اصليش ، اون دلداري خوب بلده. آخه مي دوني اون خودش گفته قلبهای شکسته رو دوست داره... ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه. تيكه هاي شكسته ي قلبم رو جمع كردم و يواش يواش ازش دور شدم. و اون توي اين فكر كه چرا ما آدما دلداری بلد نیستیم؟؟!!.... اون مي خواست بگه كه چرا دلم رو به هر كسي دادم ولي سكوت كرد.... انگاري فهميدم تو دلش چي گفت، بر گشتم و بهش گفتم: دلم رو به دست هر كسي نسپردم ، اون برای من هر کسی نبود..... [ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ] [ 15:44 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
بال و پر بال وپر را حیف شد در آسمـان گم کرده ام نه در آن بالا خــودم را ناگهـان گــم کرده ام گفتـه بـودم بغض سنگین گلــو را بشکنــم بر لب غمگین خود.شعری روان گم کرده ام تا شود پر از تماشای جنــــون روبـــــروــــ... چشم را درکوچه های عاشقان گم کرده ام پت پت فانوس مــن مـانــد و شب کنعانیـــم ماند پیراهن به دستم بوی جان گم کرده ام مـردم و بر بــاد رفتم در مــلال روزهــــــــــــا نعش خود را روی دست این وآن گم کرده ام [ شنبه نهم بهمن 1389 ] [ 15:29 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
اسير
ترا مي خواهم و دانم كه هرگز به كام دل در آغوشت نگيرم تويي آن آسمان صاف و روشن من اين كنج قفس , مرغي اسيرم
ز پشت ميله ها ي سرد و تيره نگاه حسرتم حيران به رويت در اين فكرم كه دستي پيش آيد و من نا گه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم مرد زندانبان بخندم كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من ودانم كه هرگز مرا ياراي رفتن زين قفس نيست اگر هم مرد زندانبان بخواهد دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها , هر صبح روشن نگاه كودكي خندد به رويم چو من سر مي كنم آواز شادي لبش با بوسه مي آيد بسويم
اگر اي آسمان خواهم كه يك روز از اين زندان خامش پر بگيرم به چشم كودك گريان چه گويم ز من بگذر , كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش فروزان مي كنم ويرانه اي را اگر خواهم كه خامشي گزينم پريشان مي كنم كاشانه اي را فروغ فرخ زاد این مطلب رو به یاد یکی از دوستان که خیلی وقته سر نمیزنه گذاشتم. [ سه شنبه پنجم بهمن 1389 ] [ 11:10 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
ای عزیزانی که تابوت مرا غریبانه به سوی خاک می برید، لحظه ای درنگ کنید
می خواهم وصیتی کوچک برای شما بگویم ، از دردهای جانسوز زندگی !! از غبارهای برخواسته از پیکرم ! و از تابوت سیاهی که مرا اینگونه بسوی گورستان می برد! ای عزیزان تابوت مرا اینگونه با عجله مبرید، زیرا احساس می کنم انسان گناهکاری هستم که مرا بسوی طناب دار می برند. پیراهن سفیدی را که مرا اینگونه در بر گرفته است باز کنید ، می خواهم زیر فشار قبر آزاد باشم! مگر زیر خاک هم نمی توان آزاد بود؟؟!! این دنیا که همه اش فقر و فلاکت بود و چیزی جز درد و اندوه و رنج نداشت.. اشکهای غم در اطراف تابوت من نریزید ، زیرا این اشکها در زمان حیاتم باید ریخته می شد..... دیگر وصیتی ندارم ، پس مرا به خاک بسپارید ، شاید !! شاید سخن گفتن با خاک شیرین تر باشد..!!
[ شنبه بیست و پنجم دی 1389 ] [ 22:8 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
تو دیروز به چشم من، چشم بستی، به صد نازدر دیدهء من نشستی! مرا با دو
چشمی که آتشفشان بود نگه کردی و خنده بر لب شکستی!! زچشم سیه مست ناز آفرینت به جان و تنم مستی خواب می ریخت. نگاهت چو می تاخت بر دیده من بشام دلم موج مهتاب می ریخت. مرا حیرت از شاهکار خدا بود، به نوشخندی چو لب می گشودی، بدندان تو بود لطف سپیده ، ندانم که الماس دندان نما بود یا اشک مهتاب برگل چکیده... به چشمت قسم ، مستی از سر گرفتم. تو دیشب نبودی خیالت گواه است که او را به جای تو در بر گرفتم..!!! پس از این دلم بی تو چون غم سرد است... بیا بخت من شو ، در آغوش من باش.. مرو، بی تو شبهای من بی ستاره است تو پروین شبهای خاموش من باش [ یکشنبه دوازدهم دی 1389 ] [ 19:52 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
(ای گذشته خوش سیما، سلام بر توباد، تو میدان وسیعی برای جولان آرزوها و
خوابهای شیرین من بودی، در هوای خوش و آزادت چون کبوتران سفید که در که در افق پرواز می کنند سرخوش و آسوده می پریدم) گمان میکردم که این سفینه زیبای عمر که در دریای صاف و آرام تو درحرکت است راه خود را به خوبی خواهد پیمود، نه مانعی در پیشش آید و نه تند بادمخالف از راه منحرفش سازد، ولی افسوس...!! اگر از دیده در هجر دوست یا دیدار رقیب سرشک می ریختم، اگر شبی در فراق یار زنده می داشتم، اگر ساعتی دلتنگ بودم و اگر دشمنان نگاه خشمناکم می کرد و دشنامم می داد ، شادی و سر خوشیم به آنها مهلتی نمی داد... سلام بر تو..! سلام بر درختان پر شاخ و برگ و خوش قامت تو باد که در سایه آنها چون آهوان وحشی آسایشی داشتم.. چون بر آسمان نگاه می کردم و خورشید و ماهش را می دیدم ،غروب و طلوع آنها را برای خود می دانستم. چون بر آفاق نظر می نمودم ، می پنداشتم که آفاق نشانه تیرهای من است ، گمان می کردم که عالم کشور بزرگی است که بر او تسلطی دارم. قطرات اشک بر تو می ریزم، چه در آسمانت ستاره آرزویم درخشید و روشنائی آن دلخوشم می داشت ، انوارش در اعماق قلبم می تابید و بیغوله دلم را روشن می ساخت... اینک تو از برم دور شده ای و غروب کرده ای..، خداحافظ...!!! چون تو را بدرود گفتم ، با زندگی نیز وداع کردم..!! (( سلام من بر سایه های قصر تو باد که بنایش زود درهم شکست..!!))
[ سه شنبه سی ام آذر 1389 ] [ 22:58 ] [ نعمت اله ضياء پور ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||